با تمام باورهایم در بر تو
چون رویاهایی نادیدنی و آرزوهایی محال شدنی
آرزوهایی که روی تو تاب چیدنش را بر من ندارد
دگر زمان ایستایی به سر آمده
وقت فهمیدن است
و تنها و تنها خوب دانستن
دستانت دور از دستانم
و خیالم از داشتنت مالامال
گه گاهی محکم دلت را به آغوشم بسپار
ترسم جدایی همیشگی ات را
هرگز به خاطر نسپارم
و دمادم نگاه خیره ام را
به دوباره بودن و دوباره شروع کردن بمان
و با آمدنت به تمام آرزوهایم میرسم ...
پ.ن۱: من شد ۲۳ سالم ![]()
![]()
![]()